أحمد أمين (مترجم:سيد غلامرضا سعيدى)

101

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى)

اعتنايى نكردند و به طورى كه خودش مىگويد : « مرا بر روى برف كشيدند و به اداره حكومتى بردند و از هيچ گونه تحقير و توهين و فضاحتى خوددارى نكردند . . . سپس دژخيمان شاه با اين‌كه بيمار بودم ، دست بسته مرا بر قاطرى سوار كردند و در روز زمستانى با تراكم برف و بادهاى زمهريرى عده‌اى از سربازان مسلح ، تا سر حد خانقين مرا بردند » . سيّد از آن‌جا به سوى « بصره » رفت و بيمارى او به طورى شدت داشت كه اگر لطف خدا شامل نبود ، بايستى فوت مىشد . بارى اگر او را در چنين حالى مىديديد ، ملاحظه مىكرديد كه تب شديد رمقى براى او نگذاشته ، به طورى كه گويى خون در مغزش بسته شده است . صورتى دارد برافروخته و چشمش از فرط خشم مشتعل و شرربار . چگونه چنين توهينى را تحمل كند ؟ و حال اين‌كه رفيع النسب است و عزيز الحسب و عالى قدر و از لحاظ شرافت و عقل و خيرخواهى بلند پايه . شاه او را وعده مىدهد و دعوت مىكند كه برنامه اصلاحى او را اجرا كند و از او قدردانى نمايد ، ولى چنان معامله‌اى با او مىكند كه گويى بنده‌اى است مطرود و ذليلى است بىارج و حقيرى است درخور توهين ! . . . سيّد پس از اين حادثه تصميم گرفت شديدترين انتقام را از او بگيرد و ساكت ننشيند ، مگر اين‌كه شاه را از تخت سلطنت فرود آورد و براى اين كار ، سوگند ياد كرد . بنابراين نامه‌هايى به علماى بزرگ مسموع الكلمه دينى مىنوشت و آنها را نسبت به شاه تحريك و تهييج مىكرد و ضرر سلطنت او را براى ملّت توضيح مىداد و عاطفه دينى مردم را عليه شاه تحريك مىنمود و همه را عليه او تهييج مىكرد تا